آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

کف بازی

آبتین به قول خودش دیگه بزرگ شده و خیلی ازکارها رو خودش تنهایی می تونه انجام  بده از جمله حمام رفتن. یه بار رفته بود حمام و سکوت مشکوکی بود . رفتم سرکی بزنم واییییییی کلی کف درست کرده بود .در واقع یه شامپو رو کامل ریخته بود و به قول خودش کف سازی کرده بود و حالا داشت تو کفها شنا می کرد بماند که چقد سخت بود رد کردن اینهمه کف.... ...
9 اسفند 1394

پسر ورزشکار

اینم ابتکار ابتین طلا ، تا بتونه در عرض چند دقیقه بشه یه پسر ورزشکار که پر از عضله هست ...
9 اسفند 1394

یادی از روز شکوفه ها

چند وقته پیش وقتی رفتم مدرسه آبتین ، روی برد مدرسشون عکسهای روز شکوفه ها رو زده بودند. خیلی جالب بود. کوچولو هایی که اون روز برای   هم سخت غریبه بودن ، حالا بعد گذشت چند ماه چنان با هم صمیمی و دوست شدن که حرف هر روزشون  تو خونه هم اسم دوستاشونه خیلی لذت بخشه وقتی آبتین با هیجان از دوستاش تعریف میکنه. آرتا عبدالحسینی ، محمدرضا آذری ، بهراد بهاروند ، مرادی ، ارسلان ، ......... و همدیگه رو بعنوان دوست صمیمی می شناسن. ...
7 اسفند 1394

مرغ عشق

 مرغ عشقهای ابتین که یادتونه ، برا تولدش یه جفت مرغ عشق خوشگل گرفتم . که یه بار مهرماه تخم گذاشتن که متاسفانه هیچکدوم جوجه نشدن وبازم آبان ماه چند تا تخم خیلی کوچولوگذاشت که بعد یه ماه چهار تا جوجه خیلی کوچولو از تخمها سر دراوردن واقعا عظمت و قدرت خداوند رو میشه تو رشد این جوجه ها ی کوچولو دید . پدر و مادرشون چقدر قشنگ به این جوجه ها می رسیدن و نزدیک دو ماه کامل تغذیشون از طریق پدر و مادرشون بود. عشق و علاقه پدر و مادرشون به هم که خیلی دیدنی بود . واقعا کاشکی ما هم مثل این مرغهای عشق مفهوم محبت و عشق رو میفهمیدیم و چه خوب بود که همدیگه رو خوب در ک می کردیم کی باورش میشه این مرغ عشق خوشگل همون جوجه کوچول...
7 اسفند 1394

آنفولانزا

یه آنفولانزای وحشتناکی شایع شده  بود ، خیلیها رو هم مریض کرد . مریضی بدقلق و بدی بود .سه بار آبتین رو بردم دکتر .کارش به بیمارستان و سرم هم رسید . وکلی دارو و.... کلی هم ضعیف و لاغر شد .اخه چهار روز پشت سر هم تب داشتن شوخی نیست. اما خدا رو هزار مرتبه شکر که بازم لطفش شاملمون شد و آبتین حالش خوب شد تو این مدت باباجون و مادرجون و خاله نسترن خیلی برامون زحمت کشیدند . البته کمکهای مادرجون که اصلا قابل وصف نیستند. دست شون درد نکنه. امیدوارم من و آبتین بتونیم قدرشونو بدونیم. ...
7 اسفند 1394

شب یلدا

امسال هم مثل سالهای قبل شب یلدا مهمون خونه بابا جون بودیم . خیلی خیلی خوش گذشت و این هم کادوی یلدای آبتین طلا:   ...
7 اسفند 1394

ما برگشتیم

خدای من ، باورم نمیشه اینهمه مدت نتونستم حتی یه مطلب تو وبلاگ آبتین جون بذارم ، بد جوری شلوغ پلوغ بودم. اولش که یه آنفولانزای وحشتناک که دو هفته تما م من و آبتین رو خونه نشین کرد ، هر چند که بعدش تا یک ماه عوارضش همراهمون بود. بعدم در گیر کارهای تبلیغات پسر عمم که کاندید شده بود ، عروسی دختر خالم تهران و کلی کارهای اداره. اما بالاخره یه کم جمع و جور شدم و امیدوارم دیگه از این وقفه ها پیش نیاد  
7 اسفند 1394